رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی ، برخوردی وعده ای به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پرکشیدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنکن ! تمام این سالها کنارمن بودی ! کنار دلتنگی دفاترم ! درگلدان چینی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بازیا از چشمت جاری میشه -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
یک نفر ..... یک جایی..... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ..... یک جایی..... در حال فکر کردن به توست -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروی. دو تا دست داد تا نگه داری. دو گوش برای شنیدن و دو چشم برای دیدن داد ولی چرا فقط یک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس دیگری داد تا تو آن را پیدا کنی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
باز هم غم عشق و ناله جدایی در من فغان کردنمی دانم آیا آب عشقی پیدا خواهد شدکه این آتش را در من خاموش کندگر این آب پیدا نشد این آتش در من چه خواهد کردمرا خواهد سوزاندولی من از خدا می خواهم که این آتش آتش عشق تو باشدخدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم های گذشته، فراموش نکردن عبرت های گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس، مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
لازمه ی خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه نیست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هیچ دردی نمی خورند.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته برمیگردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگه تو خدا را فراموش کردی این رو بدون اون هرگز تو رو فرا موش نمی کنه چون دوست داره
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خوشبختی و بدبختی برای یه مرد شجاع مثل دست راست و چپش می مونه . اون هر دوشونو به کار میبره
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
مردم به همان اندازه خوشبخت اند که خودشان تصمیم میگیرند. خوشبختی به سراغ کسی میرود که فرصت اندیشیدن در مورد بدبختی را نداشته باشد. دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگر نماز گزار بداند که چقدر از رحمت الهی او را فرا گرفته هرگز سر از سجده بر نمی دارد... بسیج قزوین -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
چه بسا اشخاصی که تنها با طنین کلنگ گورکن از خواب غفلت بیدار می شوند. ناپلون بناپارت
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
عشق را دوست دارم ولی نه در قفسبوس را دوست دارم نه در هوستو را دوست دارم تا آخرین نفس
دل خسته ام از این اتاق چند در چند
یک آسمان چندست آقا؟ با ل وپر چند؟
آقا اجازه !عید یعنی چه، چه روزی
من از پدر پرسیده ام دیروز هر چند
او هم نمی داند حساب روزو شب را
می پرسد از من خواب راحت تا سحر چند
تا اینکه سهم هر کسی یک لقمه باشد
اکرم بگو دست پدر تقسیم بر چند
می پرسد از من حاصل عمر خودش را
می گویمش اندوه ما را ضربدر چند
نیمه ی شهریور،
منم و رنگ کبود غم ها
آسمانی که در آن جوجه ی مهر، روی دوش دو کبوتر خواب است
و حیاطی که از آن
بوی تنهایی من می آید
و نسیم خنکی که از آن سوی غروب
می وزد بر لب حوض
روی دیوار ترک خورده ی دل
پیچک خانه ی ما
سبز سبز است، ولی
لا به لای گره انبوهش،
برگ زردی ست که پیغام حقیقت دارد
مثل یک پیک غریب، قاصد پاییز است.
باز هم پاییز است
فصل تهایی من، فصل تکثیر علایق در غم
فصل خاکستری خاطره ها
فصل تبعید نسیم
فصل روییدن خار حسرت
باز هم خاطره ها، باز هم یاد اقاقی بودن
یاد آن زورق مهر، بین امواج تماشایی عشق
که شبی
بین طوفان زمان مدفون شد
یاد آن خاطره ها، باز هم...

هر کاری احتیاج به لوازمی دارد. از جمله سرودن یک شعر طنز. لوازم مورد نیاز برای سرودن یک قطعه شعر طنز عبارتند از:
بدیهیست که انجام هر کاری نیاز به کنندهای دارد. این هم بدیهیست که کننده از دو جنس خارج نیست، یا مرد است یا زن. اما دلیل ترجیح دادن مرد به زن این است که سرودن شعر طنز، علاوه بر برخورداری از استعدادها و تواناییهای گوناگون، نیاز به جسارت بالایی نیز دارد و شاید بتوان گفت جسارت یکی از مهمترین ویژگیهای طنزپرداز است. حال آنکه در جامعة ما، عموماً جسارت زنان یا در خانة پدری، یا در منزل شوهر و یا در هردو، قربانی غیرت و تعصب مردان میشود. همچنین ضعیفه پنداشتن زنان، عدم استقلال مالی، مجاز نبودن شان به کارهایی غیر از شوهرداری، بچهداری، پختوپز، رفت و روب و... نیز مزید بر علت میشود.
نگاهی آماری به تاریخ طنز و طنزپردازان ایران، ادعای فوق را اثبات میکند. آمارها حاکی از آن است که تعداد زنان طنزپرداز موفق ایرانی از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکند. البته نکتة جالب اینجاست که در همین بررسی اجمالی متوجه میشویم زنانی که در دربارهای شاهان میزیستهاند، به دلیل برخورداری از آزادیهای بیشتر و معاف بودن از مسئولیتهای خانه و خانواده، بعضاً توانستهاند اشعار طنز زیبایی خلق کنند. برای نمونه به دو نمونه اشاره میکنیم!
1ـ در خاندان سلطنتی هند رسم بود که دختران به منظور ابراز تمایل به ازدواج، گل نرگس به سر میزدند. روزی زیبالنساء در باغ زیبای خود گردش میکرد، به مجموعهای از گل نرگس رسید. او را خوش آمد و بیخیال، چند عدد گل نرگس را چیده، در میان گیسوان خود قرار داد. در این موقع پدرش عالمگیرشاه به باغ درآمد. زیبالنساء ملتفت شد که ممکن است پدرش گمان برد که او میل به ازدواج دارد. پس، از فرط شرم و حیا و برای رفع شبهه از پدر، بداهتاً این بیت زیبا را سرود:
نیست نرگس که برون کرده سر از افسر من
به تماشای تو بیرون شده چشم از سر من!
2ـ حیات خانم، همسر عزیزِ شاهاسماعیل بزرگ صفوی بود و طبع شعری سرشار داشت. گویند او را رقیبی بود به نام جهانبانو که نامبرده نیز دارای کمالات بود و در شعر نیز دست داشت. آن دو همسر اکثراً در خدمت پادشاه به مشاعره و مناظره میپرداختند. روزی که شهریار صفوی درصدد بود کشور عراق و بغداد را از حکمران آنجا که تازه دعوی استقلال میکرد بازستاند، جهانخانم به مناسبت نقشة استرداد عراق این بیت را به عرض ملوکانه رسانید:
تو پادشاه جهانی، «جهان» ز دست مده
که پادشاه جهان را «جهان» به کار آید
حیات خانم در آن مجلس حضور داشت. بیتأمل در مقابل آن، این بیت را به عرض رساند:
ترک غم «جهان» بکن تا ز «حیات» برخوری
هرکه غم «جهان» خورد کی ز «حیات» برخورد!
در ضمن این را هم باید گفت در چند دهة اخیر، به دلیل تغییر شکل زندگی ایرانیان و گذر از زندگی سنتی به زندگی مدرن، زنان بسیاری به شعر طنز روی آوردهاند. حتی شاعر بزرگی مثل سیمین بهبهانی تحتتأثیر رویکرد زنان شاعر به طنز، در این حوزه طبعآزمایی کرده است:
ـ اینجا چه میدهند؟ بگو
ـ لابد که تحفهییست،
بایست
ـ آخر چه چیز؟
هرچه که هست
قطعاً بدون فایده نیست
ـ گویا که فیل رفته هوا
ـ آری، ولی اگر نرود
یک مو ز خرس کردن ما
امروز کار حضرت کیست؟
ـ یخبسته هردو پام
چرا
درجا بزن که یخ نزند؟
ـ یک، دو...
[که مردی از سر صف
فریاد زد:
«شمارة بیست»]
ـ من درد میکند شکمم
ـ باکیت نیست، حوصله کن
یک لحظه بعد نوبت ماست:
چیزی نمانده تا به دویست!
ـ ای وای،
آخآخ
کمک!
[در حیرت و هجوم زنان
یک نورسیده جیغ کشید
یک زن به درد خویش گریست]
ـ این سهم تو،
بگیر و برو
وضع بدی است.
چشم... ولی...
دیدی که من دوتا شدهام
این جیره باز یک نفریست!
بزرگی میگفت: طنزپردازان ایرانی خوشبختترین طنزپردازان جهان هستند، زیرا هرچقدر خطوط قرمز بر سر راه طنزپرداز بیشتر باشد خلاقیت و نوآوری طنزپرداز نیز بیشتر میشود. حال طنزپردازی موفقتر است که این محدودیتها و راههای گریز از آنها را بهخوبی بشناسد و این شناخت درست، مستلزم داشتن حساسیت بالا نسبت به رنگ قرمز است. پس، زندهباد خطوط قرمز!
به رباعی زیر از مرحوم عمران صلاحی توجه کنید (بدون شرح!):
مردیم در این زمانه از دلتنگی
اوضاعِ زمانه هم شده خرچنگی
خشک است و عبوس هرکه بینم، یارب
قدری برسان تهاجم فرهنگی!
در توضیح موارد فوق باید گفت شاعران طنزپرداز به چند دسته تقسیم میشوند:
دستة اول آنها که سلسله جبال نمک هستند و قلههای رفیع بامزگی را درنوردیده و فتح کردهاند، اما میزان مهارتشان در سرودن شعر به اندازة مهارت بنده است در فضانوردی. به نمونة زیر دقت کنید:
می بیاور، ورنه گریه میکنم
می نباشد ساقیا سه میکنم
مثل اینکه شاعران نانی شدند
شعرها آنچه که میدانی شدند
دو بیت فوق از یکی از مثنویهای طنزپرداز شیرینسخنی انتخاب شده است. در بیت اول، کلمات «گریه و سه» قافیه نیستند و مصراع دوم بیت دوم نیز از اشکال وزن رنج میبرد.
دستة دوم شاعرانی هستند که توانایی خود را در سرودن شعر، سالهاست به رخ دیگران کشیدهاند اما در بامزّگی به نمکدان بینمکی میمانند که سوراخهایش نیز مسدود است و به محض باز کردن دهان، مخاطبین و محیط اطرافشان برفک میزنند! نمونة زیر را باور کنید از یکی از بهترین جنگهای شعرطنز معاصر انتخاب کردهام. شما اما سعی کنید هنگام خواندن آن به لطیفة بانمکی که تازه شنیدهاید فکر کنید، شاید در این صورت بتوانید شعر را تا پایان بخوانید. اما از آنجا که مطمئنیم این شعر را تا پایان نخواهید خواند، فقط به ذکر دو بیت آن بسنده میکنیم:
میتوانید آنچنان غوغا کنید
تا سفیر عشق را رسوا کنید
میتوانید از ورای چشم خویش
مدرکی بر جرمها پیدا کنید
دستة سوم کسانی هستند که در جمع خانواده، لطیفههای بامزهای تعریف میکردهاند. از طرفی هم در روستای زادگاهشان، پدربزرگشان ملکالشعرا بوده است! این دو ویژگی آنها را به صرافت سرودن شعر طنز انداخته است.
در مورد دستة اول و دستة دوم از آوردن نام شاعران معذور بودم، اما در اینجا از آوردن نمونة شعرها هم معذورم؛ چراکه اینگونه شعر آنقدر زیاد است و آنقدر هیچیک بر دیگری ترجیح ندارد که عدالت ایجاب میکند از آوردن نمونه اجتناب کنیم! اگر خودتان قدم رنجه کنید و به یکی از شبشعرهای طنز موجود بروید، نمونههای زیادی را از نزدیک مشاهده خواهید کرد!
اما دستة آخر کسانی هستند که هردو مورد را به نحو کاملی دارا هستند. متأسفانه به جرأت باید گفت تعداد این افراد به قدری کم است که باید با ذرهبین بهدنبالشان گشت. اگر بگردید علاوه بر دو نمونة زیر، چیزهای دیگری هم پیدا میکنید!
تا دید فرشتة خبرچین جُرمم
فیالفور نمود ثبتش و راهی شد
گفتم: اخوی، مرو، خدا میبخشد
آنوقت تو این وسط کنف خواهی شد
سیدعبدالرضا موسوی
گفتند به من که همچنان بنویسم
از وضع سیاست و فلان بنویسم
ایراد سیاسی آنقدر نیست که من
یک بیت برای امتحان بنویسم
ناصر فیض
یکی از شاعران طنزپرداز که نامش را نخواهم گفت، چون نامش هرگز به گوشتان نخورده است! میگفت: به یاد ندارم برای سرودن یک قطعه شعر طنز، بیش از یک نشست و یک ورق کاغذ صرف کرده باشم.
دوست دیگری میگفت: یک شب در خانة شاملو بودم. تا صبح بیش از شصت مرتبه شعر کوتاهی را نوشت و خط زد و پاره کرد تا بالاخره به دلش چسبید و شعر شکل نهایی خود را پیدا کرد. حک و اصلاح، اساساً کار خوبیست. بهخصوص در شعر و بهخصوصتر(!) در شعر طنز. لذا جهت حک و اصلاح بیشتر، استفاده از کاغذ زیاد توصیه میشود.
در شهرستانی روی پلاکاردی بزرگ، درشت، نوشته بود: «ورود استاد فلانی را به شهر خود تبریک و تهنیت عرض میکنیم.» به چهرة استقبالکنندگان نگاه کردم. هیچکس متوجه پلاکارد نشده بود. اما من به شکل غریبی میخندیدم، زیرا امضای متن پلاکارد این بود: «جمعی از گاوداران شهرستان بهمان»!
در لابهلای اتفاقات زندگی روزانة مردم، در کوچه و خیابان، و بهطور کلی در همة سطوح جامعه، زمینههای خلق طنز حضور جدی و پررنگی دارد و وظیفة طنزپرداز خوب دیدن و کشف آنهاست. به عبارت دیگر طنزپرداز بیشتر از آنکه مخترع باشد مکتشف است و اصلیترین ابزار و ادوات یک کاشف، نگاه تیزبین است. به قطعة زیر توجه کنید:
بر در خانة قدحنوشی
رفتم و کردم التماس شراب
شیشهای لطف کرد، اما بود
چون حروف شراب نیمی آب
در قطعةفوق، وحشی بافقی با نگاه تیزبینخود کلمة بسیط شراب را مشتق(شر+اب) انگاشتهاست و با اینکشف، مضمون زیبایی خلق کردهاست.
بارها شنیدهاید این بار هم روش! که هدف فکاههنویس خنداندنِ صرف است اما خنداندن هدف ثانویة طنزپرداز است. همانطور که جراح برای زندهماندن بیماری که پای او دچار قانقاریا شده است، ناچار میشود پای او را ببرد و بیمار نهایتاً پس از بهبودی، بهرغم آگاهی از قطعشدن پای خود، خندان و شاد، بیمارستان را ترک میکند؛ طنزپرداز نیز موظف است بیماریها و مشکلات جامعه را دستمایة کار خود قرار دهد و در صورت لزوم تیغ برندة طنز را بهکار اندازد و اشکها و لبخندها را توأمان ایجاد کند. پس تشخیص مرز بین فکاهه و طنز ضرورتی انکار ناشدنی است. باز هم یک نمونه:
مردی از فرط گشنگی میگفت
با شکم: کای رفیق بیهنرم
کارکردم، تو سالها خوردی
کارکن، چند روز من بخورم!
قطعة فوق از حیث خنداندن بسیار موفق است، اما فاقد نیش و برندگی و اثرگذاری طنز است.
ظریفی حرف کلفتی میگفت. میگفت: «شاعر هرگز نباید مطالعه کند.» استدلالش هم شنیدنیست: «حرفها و مضامین دیگران با مطالعه در ذهن شاعر جاگیر و ناخودآگاه در شعر او متجلی میشود.»
فکر میکنم با بیان مطلب و استدلال فوق، وجدان طیف عظیمی از شعرای ایرانی به آرامش رسید! اکثر شاعران و طنزسرایان ایرانی، تنها چیزی که مطالعه میکنند شعر خودشان است؛ آن هم نه برای خودشان و خدایناکرده تجدید نظری در متن شعر، بلکه برای دیگران. باز هم نه برای شنیدن نقد دیگران، بلکه برای بهبه و چهچه شنیدن از دیگران!
یکبار شعر طنزی را برای یکی از دوستان شاعر طنزپرداز خواندم. دچار چنان تهوعی شده بود که نگران سلامتیاش شدم! در آخر هم فرمود: «شعر بسیار بدیست. هرگز آن را در شبهای شعر طنز نخوان». من هم بلافاصله در اولین شب شعر طنز آن شعر را خواندم! مردم آنقدر خندیدند که اشک از چشمشان جاری شده بود. نمیدانم به من میخندیدند یا به شعر. پس از جلسه، دوست فوقالذکر به نزدم آمد و گفت: «شرمندهام، برای اولین بار در عمرم در تشخیص قوت و ضعف شعر، چپزدم! شعرت بسیار خوب بود.» در شب شعر دیگری همان شعر را دوباره خواندم. اما از بخت بد اینبار هیچکس حتی لبخند هم نزد. همان دوست صدیق بلافاصله به سراغم آمد و گفت: «فلانی! من کماکان معتقدم که شعرت شعر بسیار بدی بود!» دقیقاً از همانروز بود که تصمیم گرفتم این توصیه را جدی بگیرم!
از اینگونه توصیهها برای سرودن یک شعر موفق، دهها مورد دیگر را هم میتوان ذکر کرد، اما برای جلوگیری از اطالة کلام از ذکرشان صرفنظر میکنیم.
***
اما دربارة اجرای شعر طنز. شاعران طنزپرداز در نحوة اجرای شعر به چند دسته تقسیم میشوند:
دستة اول آنها که از ضعف مفرط و بینمکیِ بیمارگونة شعرشان بهخوبی آگاهند. لذا برای رفع این نقیصه، قبل از خواندن، لابهلای خواندن و بعد از خواندنِ شعر خود به انواع دلقکبازیهای کلامی، حرکتی، صوتی، میمیکی، ژانگولری(!) و... متوسل میشوند و اغلب اوقات نیز با استقبال خوب مخاطب روبهرو میگردند. این شیوة اجرا بهقدری موفق بوده که رشد چشمگیری را در عرصة طنز باعث شده است!
دستة دوم شاعرانی هستند که بهرغم دور بودن شعرشان از استانداردهای یک شعر طنز خوب و موفق، دارای اعتماد به نفسِ بالایی هستند. لذا به هنگام اجرا، بدون دلقکبازیهای هوشمندانه، شعرشان را میخوانند و بدیهیست که با استقبال مردم روبهرو نمیشوند. اگر پای درد دل اینگونه شاعران بنشینید، میبینید که مردم را به نفهمی و منتقدین را به حسادت متهم میکنند.
اما دستة سوم کسانی هستند که هم شعرشان از قوت و نمک لازم برخوردار است و هم به هنگام اجرا از هرگونه حرکت اضافی پرهیز میکنند. پرواضح است که هم مورد تشویق مخاطب قرار میگیرند و هم شعرشان قابلیت مانایی در ذهن مخاطب و تاریخ شعر طنز ایران را داراست.
البته نحوة اجرای شعرِ این دستة سوم را هم میتوان به زیرمجموعههای دیگری نیز تقسیم کرد که مجال گستردهتری میطلبد.
و اما برای آنکه این نوشته حاوی پیام اخلاقی هم باشد، در پایان به این رباعیِ نگارنده هم توجه فرمایید!
شیرین که رسید پیش خسرو، گفتا:
فرهاد به دیدنم میآید فردا
خواهی که محل سگ به او نگذارم
در مصرف برق صرفهجویی فرما!
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در
چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی
کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد